الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

روزی که من شدم...

یک سال پیش من آغاز شدم در یک صبح با طراوت با یک خنده ، که گریه بود در پیراهنی آبی و حس یک زن در یک روز بهاری پس از یک شب طولانی و سپیده دمی دلهره آور در پیراهنی صورتی ، برای تکامل یک عشق   تمام خیابانهای شهر صدای گامهایم را شنیدند و به مادرم لبخند زدند و من متولد شدم و امروز یکسال از آن روز با شکوه گذشت و من یک ساله شدم       ...
8 فروردين 1392

اولین 4 شنبه سوری و عید من ...

چقدر عجیب و غریبند این آدمها!!! از مدتها قبل همه منتظرش بودند و به تکاپو افتاده بودند...چی بخرم ؟ چی بپوشم؟ الینا چی بپوشه؟ چی بخوریم؟ کجا بریم؟ وای کارام مونده خدا؟ و از این مقولات! یهو دیدم یک روز حدودای ساعت 14:31 یک صدای عجیب و غریب بمب از حیاط همسایه آمد و همه پاشدن و گفتن الینا سال نو مبارک! آیا آن همه تکاپو برای این بود؟ !!! اوف ف ف ف چقدر عجیبید آدمها! و البته مهربان و دوست داشتنی.   سرخی تو از من ، زردی من از توووووو به به آش رشته 4 شنبه سوری...بعد از آتش بازی در هوای سرد بسیار چسبید!   سفره هفت سین مختصر و مفید ما... ژستم خوشگله؟؟؟ چرا نمیذارین من تمام وسایل سفره رو بریزم روی زمی...
1 فروردين 1392

11 ماهگی من ...

بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب!!!! باید بگم که خیلی شیطون شدم و دیگه از دیوار راست و کج و خلاصه از هر نوع دیواری بالا میرم! کلا  این روزها دکوراسیون خونه مخالف سلیقه من طراحی شده ، ولی من از پس هر نوع دکوراسیونی بر میام و همه بزرگترها رو از کت و کول انداختم.بعضی روزها مامانم تصمیم میگیره که منو بفرسته مهد کودک تا ادب بشم ولی بازم مهر مادری منصرفش میکنه .خلاصه روزگاری درست کردیم برای بزرگتر ها که نگووووو.دیروز برای چکاپ ماهانه دکتر بودیم.آقای دکتر امیدوار گفتند که ماشاالله قدم خیلی بلنده و خیلی هم لاغرم...قدم 77 سانت و وزنم 8900 بود.بعدش هم یک کیک خریدیم و طبق معمول بزرگترها خوردن و به من ندادند.پس حقشونه که حالشون رو بگیرم! ...
8 اسفند 1391

اولین سفر نامه من در 10 ماهگی...

اولین سفر نامه من ، شاید به پای سفر نامه ناصر خسرو نرسه! ولی انصافا" دست کمی از اون نداره.از 4 ماه قبل تصمیم گرفته شد که برای دیدار داییهای مامان به دبی عزیمت کنیم و چون مامان بزرگ مامان حال مساعدی نداشت، سفرمون قطعی نبود.وقتی هم تصمیممون قطعی شد که دیگه بماند اداره گذرنامه چقدر سنگ پیش پای ما انداخت و خلاصه به هر طریقی که بود تونستیم بریم دبی....به دلائل فوق هتل رزرو نکرده بودیم و رفتیم دبی و دیدیم واویلاااااااا همه هتلها پر هستند...از 5 ستاره بگیرررررررررررر تا مسافر خونه...خلاصه تونستیم یک اتاق گیر بیاریم توی یک هتل نسبتا " ضعیف...حالا 7 نفری چه جوری میتونیم توی یک اتاق باشیم؟؟؟؟؟؟؟در ضمن جایی هم برای تحرک من و سینه خیز رفتنم نبود!!!! این...
20 بهمن 1391

9 ماهگی من...

به لطف خدای مهربون،امروز 9 ماهه شدم....چقدر تند و سریع میگذره...انگار همین دیروز بود که بعد از 9 ماه  به تکامل رسیدم و اومدم به سرزمین آدم بزرگها!! و امروز 9 ماه از اون روز میگذره...ببینید ماشاالله چه خانمی شدم!!   ...
8 دی 1391

اولین یلدای من...

یلدا یعنی زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...به همین مناسبت یک شب نشینی کوچولو برای اولین یلدای الینا ترتیب دادیم ایشون هندونه خانم مراسم هستند:   این یکی هم هندونه تزیین شده (کالسکه) مادر بزرگ میز تنقلات میز شام مختصر...شامل باقالی پلو با ماهی و رشته پلو و ژله هندونه و سالاد هندونه که همش بدون تزئینه....چون مامانم به شدت سرما خورده بود بیا تا در بلندترین فرصت شبانه، از هزار رنگی پاییز به یک رنگی زمستان برسیم یلداتون مبارک     ...
30 آذر 1391

7 ماهگی من...

  وقتی 7 ماهه میشویم دیگر کنترل کردنمان بسی دشوار میشود...چون از صدم ثانیه هم استفاده میکنیم در فرو کردن انگشتانمان تا مچ دست در کیک تولدمان!  ابتدا با یک دست   سپس با هر دو دست و باز هم شور و شعف هر ماهه     و بلاخره حسن ختام برنامه با کمی قر...   شاد باشید... ...
29 آذر 1391

6 ماهگی من...

بلاخره پاییز آمد؛ فصلی که آمدنش برای مامانم خوشایند نبود   چون با اومدنش مامانم رو مجبور کرد که بعد از 6 ماه هر روز منو ترک کنه و بره سر کارش خوب چه میشه کرد؟؟؟؟ منم قول میدم که حسابی صبر پیشه کنم البته مامان بزرگ هم تو محبت کردن به من کمتر از مامانم نیست ها خلاصه جونم واستون بگه که بد نمیگذره.....       راستش دیگه از ژستهای تکراری خسته شدم....اینم یک ژست از نوع هندی!!! ...
29 آذر 1391

5 ماهگی من...

بازم یک ماه بزرگتر.....شیطون تر....کنجکاوتر....هوشیارتر...تر...تر   دیگه میدونم که به جز شیر خشک خوراکیهای دیگری هم وجود دارد که من فعلا از خوردن آنها منع می شوم     به همین دلیل وسوسه شدم و فقط در یک لحظه از غفلت بزرگترها سوء استفاده کردم و دستم رو در کیکم فرو بردم و مامان نگرانم دوربینو پرت کرد و زود دست منو شست!!!     و خوشحالی وصف ناپذیری به دلیل یادگیریه شیطنتهای اخیر بهم دست داد     خلاصه به هر طریقی که بود؛مراسم جشن 5 ماهگیم برگزار شد . ...
29 آذر 1391

من بوف میخورم...

شنیدین که میگن وقتی شمع تولدت رو فوت میکنی هر آرزویی داشته باشی برآورده میشه؟  من که از ته دل از خدا خواستم و برآورده شد!       این هم لحظه استجابت دعا و بلاخره من به آرزوم رسیدم و بعد از 5 ماه یه چیزی به جزء شیر خشک را هم تست کردم     دعاهاتون مستجاب... ...
29 آذر 1391